محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4288
تاريخ الطبرى ( فارسي )
هزار درم تمام نداد . گويند : يوسف بن عمر از كار زيد و بازگشت وى از راه به كوفه ، از آن پس كه رفته بود به وسيلهء هشام بن عبد الملك خبر يافت . و چنان بود كه يكى از بنى اميه ضمن چيزها كه براى هشام نوشته بود قضيهء زيد را نيز ياد كرده بود . هشام به يوسف نامه نوشت و ناسزا گفت و او را بىخبر خواند و گفت : « تو عاملى و زيد دم خود را در كوفه محكم مىكند و با قوم بيعت مىكند ، در جستجوى وى بكوش و امانش بده ، اگر نپذيرفت با وى نبرد كن . » راوى گويد : پس يوسف به حكم بن صلت كه از خاندان ابو عقيل بود و جانشين وى بر كوفه بود نوشت كه زيد را بخواند و چون جستن آغاز كرد جاى وى را بدانست و يك غلام خراسانى خويش را كه الكن بود نهانى روانه كرد و پنجهزار درم به دو داد و گفت با يكى از شيعيان خدعه كند و بگويد كه به سبب دوستى اهل بيت از خراسان آمده و مالى همراه دارد كه مىخواهد به وسيلهء آن نيرويشان دهد . غلام پيوسته شيعيان را مىديد و از مالى كه همراه داشت با آنها سخن مىكرد تا وى را به نزد زيد بردند كه چون از آنجا درآمد يوسف را از محل زيد خبر داد و يوسف سواران سوى وى فرستاد و يارانش شعار خويش را ندا دادند اما از جملهء يارانش بجز از سيصد كس يا كمتر به نزد وى فراهم نيامد و زيد همى گفت : « داود بن على شما را بهتر مىشناخت و مرا بيم داده بود كه از ياريم باز مىمانيد اما حذر نكردم . » گويند : ياران زيد وى را در داخل جوى يعقوب دفن كرده بودند ، جوى را بسته بودند و در دل آن گور وى را حفر كرده بودند واو را با لباس در آنجا دفن كرده بودند و آب بر آن روان كرده بودند به نزد گازرى كه آنجا بود . پس او دستمزدى طلبيد كه محل زيد را نشان دهد كه نشان داد كه او را برون آوردند و سرش